نقی آفتاب در حصار (26) ... فراموش نکنیم هادی میخواهیم

رفت خانه ی امام، با عجله گفت : « خانواده و اموالم راسپردم به شما.» 

- چه خبر شده یونس ؟

- باید از اینجا فرار کنم .

امام لبخندی زد، گفت : «چرا؟»

- نگین با ارزشی را وزیر خلیفه داده بود برای حکاکی، موقع کار نصف شد.

امام گفت : «آرام باش، به خانه ات برگرد ، ان شالله درست می شود.»

فردا وزیر او را خواست گفت : « همسرانم دعواشان شده. نگین را دو قسمت کن، دو انگشتر بساز با دست مزد دو برابر. »

 

برای گسترش عکس ها در فضای مجازی بر روی آن کلیک کنید 

نقی آفتاب در حصار 26

/ 0 نظر / 28 بازدید