نقی آفتاب در حصار 14

شیعه را قبول نداشت. همراه با دیگران مامور بود امام نقی (ع) را زیر نظر ببرد سامراء.

در بین راه، در بیابان بی آب و علف، رسیده بودند به چشمه ی آب و دار و درخت .

برای امتحان شمشیرش را چال کرد پای یکی از درخت ها و علامتی گذاشت تا برگردد و ببیند چه خبر است.

کاروان راه افتاد ، به بهانه ای برگشت و آمد تا رسید به علامتی که نشان کرده بود، نه چشمه ای بود، نه درختی، نه آبی و نه سایه ای!

 شمشیرش را درآورد و برگشت، خودش را رساند به بقیه.

امام رو کرد طرفش! « ابوالعباس! کاری را که می خواستی کردی؟»

- بله در کار شما شک داشتم ولی، حالا احساس می کنم غنی ترین آدم توی دنیا و آخرتم.

- بله قضیه از این قرار است. شیعیان ما هم تعدادشان و هم مشخصاتشان معلوم است،

نه یک نفر کم و نه یک نفر زیاد می شوند.

 

نقی آفتاب در حصار

/ 0 نظر / 15 بازدید