نقی آفتاب در حصار 25 .... نقی جان عالم

متوکل عصبانی بود،می خواست امام را سبک کند. هر کار می کرد به جلسات می گساری نمی آمد. نامه نوشت به برادر امام که اهل ساز و آواز بود، اهل می و گناه.

از او خواست در سامرا سکونت کند. افراد زیادی را جمع کرد برای استقبال.

امام نقی هم رفت. به موسی گفت :«هیچ وقت به متوکل نگو که شراب می خوری، او تو را آورده این جا آبرویت را ببرد و در مهمانی ها بی ارزشت کند.»

- اگر تعارفم کرد چه ؟

- با این کار خودت را بی ارزش نکن.

امام باز تکرار کرد. وقتی موسی قبول نکرد، گفت: «این مجلسی که متوکل فکرش را کرده،هرگز تشکیل نخواهد شد.»

موسی هر روز صبح می رفت برای دیدن متوکل. به او می گفتند: «متوکل کار دارد؛ شب بیا. مست است؛ صبح بیا. مریض است؛ بگذار وقت دیگر.»

سه سال گذشت، متوکل مرد و او هنوز ندیده بودش؛ نه در مهمانی و نه حتی تنها.» 

 

 نقی آفتاب در حصار 25

/ 0 نظر / 30 بازدید